تبلیغات
► پوست انداختن ••
► پوست انداختن ••
شعارهاى من دوامى ندارند...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 آبان 1389 توسط لینا

چند روزیه که خیلی  خودم رو حقیر می بینم.

مرتب دچار  حس های مالیخولیایی شدم که خودم رو یه چیزی مثل مورچه یا قطره توی یک فضای نامتصور می بینم.

و با تشکر از محیط که برای القای این حس کم نمی گذاره!

چون صلاح نمی بینند ما نمی توانیم یاهو مسنجرمان را چک بکنیم.

برای اینکه میرم خانه باید جواب 2 اتاق کارمند را بدم.اگر چه بعد فهمیدم جواب دادن لازم نبوده.

استاد جامعه شناسی فیلم مستندی از دادگاه های خانواده ی ایران (شاید مربوط به یک دهه قبل بوده باشه)  می گذاره.خب .

مشخصه که لازم به تعریف فیلم نیست.

ولی خب با این که خیلی خیلی عصبانی متاثر و در عین حال متفکر (بله من)بودم به بچه های جامعه شناسی ای فکر میکردم که هر سال در چند گرایش فارق التحصیل می شوند و بالاخره داخل این دور تسلسل(به قول استاد) می شوند ولی خب چون قرار این نیست که  امیدوار باشم، چند دقیقه بعد خانمی سوال کرد که که به نظرتون وضعیت بهتر نشده الان؟الان دیگه اوضاع خوبتره.؟

فکر کنم منظورشون مباحث سیاه نمایی و ازین قبیل بود! (توجه داشته باشید که آمار طلاق نزدیک به 28% شده و بدون تغییر قوانین خانواده به جز تغییر سن ازدواج  دختران از 9 سالگی به 13 سالگی که البته در روستاها  گاها اجرا نمی شه .و  باز هم به قول استاد حتی  یک مورد هم فاجعه است)

فیلم خیلی دردناکی بود اما حرف این خانم و سوال پسری که معروف به باسواد کلاس بود( در مورد چرایی صدای اذان در متنِ فیلم  )امروز و فرداهای ما رو خیلی خیلی خ...  دردناک تر کرد.

 

+پی نوشت بعد از اجرای  برنامه ی موسیقی سنتی در دانشگاه:

راستی ما توی دانشگاه کلاس آموزش موسیقی برای همه داریم منتهی دختران حق اجرا ندارند! پس چی برید توی خونه بزنید دیگه.

 




طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 آبان 1389 توسط لینا

:::این یک داستان نیست:::

حدود یک ساعت دیگه روز تولد من به پایان میرسه..

سعی می کنم آرمانگرا نباشم.

سال های زیادی  بوده که این تاریخ  یکی از بدترین روز هایش بوده. اما امسال شاید از پنچ اتفاقی که توی فکرم بوده ٬ سه موردش داره اتفاق میافته و چون شما جای من نبودید نمی دونید که چقدر دارم تعجب میکنم!

+شاید تمرین های کلاس کارگاه داستان این ترم رو گذاشتم. به نظرتون با توجه به این که داستان نیستند٬ پست کردنشون میتونه کمکی بکنه؟




طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 تیر 1389 توسط لینا

گاهی آدم شانسی به یک چیز هایی برخورد میکنه که خیلی خوب از آب درمیان.
از اون کیسه ی بزرگی که از نشر نیلوفر خرید کردیم صادقانه اعتراف میکنمدر اولویت دوم دنبال اون هایی بودم که  جایزه برده بودن.(همین طوری جاده رو یافتم.یعنی  نتیجه میده گاهی).
ببر سفید از آدیگا هم همین طور بود.

«آراویند آدیگا» نویسنده سی‌وسه ساله‌ی هندی رمان «ببر سفید»جایزه پنجاه هزار پوندی بوکر سال ۲۰۰۸ را از آن خود کرد. با این جایزه این آدم سومین نفری میشه  که با اولین کتابش بوکر برده.
داستان یک کارآفرین  که از طبقه ی پایین هند بوده و با هوشش و البته یک کارهای وحشتناک  به  کاست پولدار ها برسه.
اما این کارآفرین یک هندی عجیبه. شخصیته فوقالعاده ایه.نویسنده اکثر عمرش رو توی استرالیا یا انگلیس بوده. ولی تسلطی که به اقشار و فرهنگ عمیق  هندی و شکاف طبقاتی ای که داره خیلی فوق العاده س!

اما هنر اصلی در روایت یک شخصیتی ست که  بین دنیای اصیل و طبقاتی هند و  هجوم مدرنیته ی  شتاب زده ی شهر سرگردانه.در عقده و استعداد و هوش یک کار آفرین!

یک نگاه انسانی دردمند که مشترک با بادبادک باز خالد حسینی بود فکرم رو مشغول کرده .
جمله  مورد علاقه م:
( در وصف برادر)داستان زندگی فقیر روس بدنش نوشته شده:با قلم تیز

اگر زیبایی رو ببینند هیچ وقت برده نمی شوند.
یعنی اگر به همهی پسر بچه های فقیر هندی نقاشی یاد بدهند..







برچسب ها: ببر سفید، آدیگا، بوکر،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 خرداد 1389 توسط لینا

سلام...از اونجایی كه تقریبا بیشتر از یك ساله كه اینجا مثلا وبلاگ گروهی شده من از پست خیلی از نظر ها و مطالب مورد نظرم  صرف نظر كردم.ولی همین طور كه دیدید مثل اینكه دیگر گروهی در كار نیست.پس احتمالا با تغییر نام وبلاگ اینجا بیشتر دلبخواه من خواهد شد!

 

+اضافه می كنم اگر دوستان نویسنده هنوز مایل به همكاری هستند حدودا تا ده روز دیگر خبر بدهند.

تا پستی دیگر




طبقه بندی: حرف با شما!، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 توسط لینا
(داخلی.کلاس)
-  استاد نظرتون در مورد  تیم برتون...؟
-- سویینی تاد ش رو دیده ای؟محشره!شیفته ی نگاه این دیوونه ام.همه ی ما مثل اون جامعه ی کارگری مثل خر کار میکنیم و  گوشت هم رو با لذت تمام میخوریم .



(داخلی.کارگاه)
-  چرا گره ی پایانی اینطور باز شد؟
-- مرگ مولف آقا! شما چی فکر میکنید؟ من که حرفی نمیزنم!




(نفر بعدی)
- اینجا کدی که ما را راهنمایی به این کنش بکنه چی بوده؟
--ببین شما دقت نکردی.اونجا من منظورم این بوده که...



(خارجی. اتوبوس)
- کرایه ش چنده؟
-- 150
--- نه خانوم 200
- چی شد یهو ؟من پریروز با این رفتم ؟!
-- نمیدونم .از اول اردیبهشت یه چیزی شده حتما دیگه.



(خارجی.روی چمن)
- این چه آشغالی بود؟اینا چیه پاش پول میدی؟ 2 فصلش رو  بیشتر نخوندم.
--تازه این خوبش بود .همه یه جور شده.



(داخلی. مترو.واگنی که نوار زرد دارد)
- خانوما سیر خرد کن دارم 1000.کسی نخواست بدم ببینه؟
-- ای بابا این بچه الان باید بره مدرسه.چه به دستفروشی؟
--- پریروز تو ایستگاه خیام مامور دنبال پسر بچه کرده .جنس زیاد داشته از هولش میوفته رو ریل و قطار هم می آد..



(تعداد کل صفحات:12)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

از فردا و فرداهایی كه میتوان آغاز كرد و از شب نترسید.
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
چه نوع كتابی را در حوزه ی داستانی ترجیح می دهید؟








نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

موبایل

دانلود